بدنم را به شب فروختم
تا با تکه اناری لبان خشکم را سرخ کنم
ناگه روز، دانه هایش را زیر پایش له کرد و
خونم از رگ جاری شد ...
ندانست که این خون ، تنها امید من بود
حالا روز و شب، دست در دست هم، باغ اناری دارند از خون من ...
برچسب:
نویسنده: پرهام کریمی
موج ها در آغوشم می کشند و
ماهی ها با من می رقصند
دیگر برای جهان غریبه نیستم
کاش خاکسترم را زودتر درون زباله ها می ریختند.
برچسب:
نویسنده: پرهام کریمی
نمی دانم چه روزیست
تاریخ را سالهاست که گم کرده ام
حتی نمی دانم من دیروز مرده ام
یا قرن ها پیش
مهم هم نیست دیگر
من بشارت یک نسل و یک ملیت سوخته ام
برچسب:
نویسنده: پرهام کریمی
پک های گل خشک
میلیون ها سال نوریست یک ثانیه
و
تکه یخیست قطره ی شبنم بارانی
سیگار روشن بوی دریا می دهد
و دم سحر قبل بیداری ات
صدف از درون فیلتر خاموشش جوانه می زند
پک های گل خشک
مذاب آتشفشان است
فلفل درون سس پیتزا
و ذهن ات میزبان فستیوال بهاره ...
احساسات غلو شده
مرگ را بدرقه ی ابدیت می کنند و
خنده را ملکه ی ذهن
پک های گل خشک
من را من می کند
و خود را بی خود !
برچسب:
نویسنده: پرهام کریمی
برچسب:
نویسنده: پرهام کریمی